![]() |
![]() |
|
|
خواندمش و نشنید، و خواستمش و ندید، و گفتم و از من گذشت و نگاهی حنی کوچک نینداخت، و خشک و پژمرده و خسته شدم از دست جهان و آرزوی یک عمر بی نفسی کردم و مُردم و رفتم و دیدم در آن دنیا نیز عشق می آید و می ماند و می تواند برایت بهشتی سازد و بی عشق چهنمی آید و می سوزاند هر چه جز عشق را... و من اکنون آرزوی همان عشق بی ثمرم را دارم که نه می بیند و می شنود و می خواهد مرا ...
عشق از آنِ عاشق است ... و نه معشوق |
|
+ نوشته شده در
6 Dec 2008ساعت 12:22 توسط ... |
|
|
دست سرنوشت سیلی محکمی بر صورتم نواخت که یا هر آرایش و تزویری پوشانده نشد...
|
|
+ نوشته شده در
5 Dec 2008ساعت 18:34 توسط ... |
|
|
سکوت سردم، فریاد خاموشیست از باید های نگفته و نباید های گفته... وای بر من و فریادم!
|
|
+ نوشته شده در
1 Dec 2008ساعت 11:15 توسط ... |
|
|
وقتی به پشت سرم نگاه می کنم جاده ای می بینم بی انتها پر از درختانی بلند! که تک تک برگ های شاخه های این درخت نشان از ثانیه هایی دارند که به شنیدن و دیدن گذشته بجای اینگه گوش دهم و نگاه کنم...
و هنگامی که سر بر می گردانم متوجه می شم که ده ها درخت دیگر را به این راهم اضافه شده ... ثانیه ها و دقایق و ساعت های زیادی بیهوده می گذرند ...ولی بیهوده تر از آن نگاه به این گذشته هاست هر چه بیهوده گذشت، گذشت! چشم ها را باید به حال و آینده دوخت. |
|
+ نوشته شده در
25 Nov 2008ساعت 19:18 توسط ... |
|
|
عاشق می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و
سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی
ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش
اضافه می کرد. او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می
ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود. و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می
زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟
چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی
بکنی؟ عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من
به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر
قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر
ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز
همین ثانیه که من به تو می دهم.
عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی
و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.
اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی
که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است. خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ
چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که نامش عشق است. و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و
راهی اش کرد. عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. |
|
+ نوشته شده در
19 Nov 2008ساعت 22:50 توسط ... |
|
|
تا نگاه مي كني :
وقت رفتن است باز هم همان حكايت هميشگي! پيش از آن كه با خبر شوي! لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود آي ... اي دريغ و حسرت هميشگي ! ناگهان چقدر زود دير مي شود ! " قيصر امين پور " .... |
|
+ نوشته شده در
18 Nov 2008ساعت 7:42 توسط ... |
|
|
برایم عشق اینگونه تعبیر شد... چه تعبیر زیبایی! به زیبایی صورت ماه مانندت. به زیبایی لحظه ای که دستت را به
دستانم دادی و لبت را بر گونه ام غنچه کردی! به زیبایی لحظاتی که وجودت را نثارم کردی! نثار تک تک ذره های وجودم. و عشق اینگونه تعبیر شد. چه تعبیر شیرینی! به شیرینی و طعم وجودت که از آن پا گرفتم! به شیرینی لحظه ای که
خنده هایت را دیدم و بویت را حس کردم! و شیرینی لحظه ای که در آغوشت غمی از دنیا
نداشتم... ای کاش باز هم کودکی می شدم و در آغوش گرمت معنای عشق برای تکرار می شد...! ای
کاش! |
|
+ نوشته شده در
17 Nov 2008ساعت 10:55 توسط ... |
|
|
آسمون امروزم واقعا بی ستاره است... البته با شنیدن صدای یک دوست خوب کمی امیدوار شدم... شاید یه ستاره داشته باشه.
|
|
+ نوشته شده در
15 Nov 2008ساعت 15:36 توسط ... |
|
|
در شمارش سالهای عمرتون ماه هاو هفته های رفته رو بیاد بیارین... و موقع شمارش هفته ها روزها و ساعتها رو...
ولی حیف از زندگی... که دقیقه ها و ثانیه ها دارن می سازنش و ما هنوز خیلی زرنگ باشیم روزهای رفته رو بلدیم بشماریم... |
|
+ نوشته شده در
15 Nov 2008ساعت 11:59 توسط ... |
|
|
افلاطون مي گه:
" اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش،چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگــه يه روز بــا عقلت کسي رو دوست داشتي،اگــه عقلت عاشق شد، بدون کـــه داري چيزي رو تجربه مي کني کـه اسمش عشق واقعيه.".... و من می گم وقتی دوست داشتی ِ عاقلی پیدا کردی می تونی روش به عنوان یه عشق واقعی حساب باز کنی... می گن عاشق کوره ، ولی وای از اون معشوقی که کورتر از عاشق باشه |
|
+ نوشته شده در
13 Nov 2008ساعت 17:57 توسط ... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
دانستنيهاي كامپيوتر دختری که فکر می کنه پسره آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته سوم آذر 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 |
| پیوندها |
|
RSS
|